بعضی ها از تو بهتر اند و تو از بعضی ها

حد توقف کجا است انتظارات خودت یا استانداردی برای رشد وجود داره. چنانچه در مرزهای افرادی مثل خودت با اون بهترها باشی یعنی با اونا تماس داشته باشی مدام در معرض استانداردهای بهتر قرار می گیری یعنی شانس پیدا کردن انگیزه های قوی تر برای رشد از طرفی این کار آرامش حال تو رو از بین می بره چون هر رشدی با نگرانی های ناشی از عدم موفقیت همراه است. یافتن تعادل یا بهینه هم به روحیات شخص و هزار چیز دیگر بستگی داره

بهار و گرما و میل سفر      ....شاید هنوز زوده

آدم

سنت که بالا می ره انگار آدما رو میشناسی زود آشنا می شی و زود خسته می شی بعد وقتی یادت میاد که اولین دوست دارم رو با چه سختی گفتی تعجب می کنی

پ.ن.: هنوز زوده

خونه ام

خونه ام خودمم داره یادم میاد کی بودم

 پ.ن.: خوبه

جاده

جاده برای خودش میره و تو هم چرت میزنی

پ.ن.:زندگی همچنان برای خودش ادامه داره

یادگار

آرزو داشتم هیچ آرزویی نداشتم

پ.ن.: یادگاری از کتاب نزدیکی حنیف قریشی٬ نوسنده انگلیسی پاکستانی تبار با طرح روی جلد قشنگی از مرتضی ممیز

ویان

ساعت ۵ صبح که اول اتوبان تهران ساوه بنزین بزنی٬ تا ساوه و بعد ۸:۱۵ از همدان رد می شی و صبحونه رو ۹:۱۵ تو یه کافه قبل از اسداباد می زنی لازم نیست بیش از ۱۲۰ برونی ساعت ۱۰:۴۰ کرمانشاه و ۱۲:۴۵ ایلام

پ.ن.: تو راه از کنار یه روستا رد می شی که اسم قشنگی داره٬ ویان

جمعه

ساعت ۴ روز جمعه و من پشت میزم با یه سازه فولادی ۶۰ متری ۱۳۰۰ تنی سرو کله می زنم

پ.ن: الهم اشفع کل مریض

 

آبچینوس

این یک داستان واقعی است تنها اسامی شخصیت های داستان عوض شده است

http://abchinus.blogspot.com/2008/10/blog-post_14.html

اینجوریش

تا یادمه بین کتاب خوندن افراطی و نخوندن افراطی آونگ بودم

پ.ن.: الان راحتم

مینی مال

وبلاگ نویسی مینی مال هم یه جور تفننه وارد هر موضوعی می شی بی این که مجبور به توضیخ زیاد باشی

پ.ن.: جور با روحیه ایرانی

تخیل

دیدن یه مادر و دختر اجازه تخیل رو ازت می گیره انگار یه ادم بیمزه آخر فیلم رو برات تعریف کنه

پ.ن.: اما ...

مطبخ

آگه گذرتون به کرمانشاه افتاد کباب دنده اونم توی رستورانی بالای طاق بستان رو فراموش نکنید

پ.ن.ن: من که کم آوردم

گفتن

گفتن از خیلی چیزا صداقت می خواد صداقتی که برای داشتنش نه تنها نیاز به شجاعته نیاز به دانش هم هست دانش و فهمی که معلوم نیست کی به سراغت می یاد.

دری که باید بروت باز بشه تا همه چیز تو ی نوری که برات تابونده می شه یه معنی دیگه پیدا کنه  حتی اون چیزایی که فکر می کردی که خیلی خوب می دونی یا می شناسیشون.

به دنبال اون نور تا هر کجا می رم

خلاصه

هفت روز زمان زیادیه برای اینکه خیلی کارا رو انجام بدی و زمان کمی برای اینکه کارایی رو انجام ندی. تجربه یک زندگی دوزیست هم تجربه جالبیست. ۲۴ روز آدمی هستی که یه پرواز اونو از تو جدا می کنه انگار آدمی هستی که وسط مهمترین کاراش می میره و دیگه  نمیتونه کاری بکنه فقط شاهد اوناست. دیگران هم همینطور توی هفت روزی که نیستی به مرگت احترام می گذارند و جز موارد ضروری کاری نمی کنن که تو گور بلرزی. اما یهو زنگ به صدا در میاد و تو می فهمی که این مرگ دائمی نبوده و با یه پرواز دیگه به دنیا بر می گردی. تو یه تجربه نزدیک به مرگ داشتی. فقط همین

پ.ن.: آی عشق چهره سرخت پیدا نیست. نه هیچ رقم چهره سرخت پیدا نیست. آخه چرا چهره سرخت پیدا نیست.

روز از نو روزی از نو

یه فیلم دیدم که نصفه مونده و راجع به ناکامی های  آدمها و تنهایی هاشونه اسمش شادی یا هپینس بود ببینید بد نیست.

من هر وقت سرود ای ایران رو می شنوم اشک تو چشمم جمع می شه یا این تیکه از این ترانه محمد نوری رو که می گه:

ما برای آنکه ایران کشور خوبان شود    خون دلها خورده ایم   خون دلها خورده ایم

 

امان از مشکل دیالوگ  با صمیمی ترین رفقا هم که همکار می شی همین که می خواهی حساب بکشی دعوا می شه. من بازم می گم  هیچکی حق نداره با همکارش قهر کنه

یه وقتایی دلت یهو برای کسایی تنگ می شه که بهشون دسترسی نداری. چه می شه کرد.

موقعیت های متفاوت حداقل حسنی که داره اینه که می تونی از یه زاویه دیگه به زندگیت نگاه کنیو من الان این شانسو دارم

دلم لک زده برای یه ظرف سیب زمینی سرخ کرده با سس فراوون.  چه قانع

 

هوس صندل کردم ولی میدونم به محض اینکه بپوشم دلم رو می زنه

 

هفته قبل

هفته قبل که برگشته بودم تهران با مارال رفتم پارک ارم و به زور سوار یه چیزی به اسم بشقاب پرنده شدم خیلی با حال بود اونقدر که تو برنامه رست بعدیم گذاشتم

پ.ن.: کمی هم کودکی

استخوان های دوست داشتنی

یه کتاب فروشی بزرگ پیدا کردم که فقط یه قفسه کوچیک برای شعر و رمان داشت و توی اونا فقط تونستم این کتاب آلیس زبالد رو پیدا کنم . راوی داستان یه دختر نوجوونه که به قتل رسیده

پ.ن.: اینم یه جورشه

ضیافت

۲۰ دقیقه اول ضیافت مسعود کیمیایی خوب و کم نقصه اما یهو می ره تو وادی تک گویی های معمول خودش.

پ.ن.: کیمیایی خیلی بنز دوست داره

جای خالی سلوچ

هر وقت کتابی می خونم و نویسنده شروع می کنه به توصیف یک فرد یا منظره یا ... من دو خط یکی رد می شم چون از قبل تکلیف اون صحنه رو تو ذهنم روشن کردم یعنی با محفوظات خودم که برگرفته از فیلم ها و عکسایی هستند که دیدم اون رو باز سازی می کنم  اما وقتی کتاب جای خالی سلوچ از محمود دولت آبادی رو دست گرفتم اوضاع عوض شد کل داستان دو خطه اما توصیف حالات و کیفیات چیزیه که تو رو میخکوب می کنه

پ.ن: توصیه می کنمش