تبليغاتX
استور

استور

می نویسم تا خودم را بهتر بشناسم

 

پشت پرده حسی که نسبت به هر چیزی داری یه چیز دیگه هم هست

اون حسی که خودت نسبت به حست به اون چیز داری.

پ.ن: عاشق چیزای پشت پرده ام

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386ساعت 23:25  توسط حمید  | 

رییسم یه بار به من گفت برای ساده کردن یک کار باید در موردش خیلی دونست.

پ.ن:  یه نقاش هشتاد ساله رو می شناسم که بعد از شصت سال نقاشی دیگه حاضر نیست روی بوم رنگی بزاره چون سفیدی رو به اندازه کافی غنی می دونه

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386ساعت 18:12  توسط حمید  | 

در دين يهود شيطان فرشته اي است كه محض آزمون و امتحان بشر آفريده شده است.در كتاب ايوب (عهد عتيق) شيطان در شمار فرزندان يهوه آورده شده است آنجا كه گفته مي آيد ‹ روزي چنين افتاد كه فرزندان خدا روي به در گاه باري نمودند و شيطان نيز در ميان ايشان بود›

كليسا نيز در آغاز بر اين عقيده بود و ذات باري را جميع اضداد مي دانست تا تاثير آيين ماني كه ثنويت را به كليسا وارد نمود.

برخي عرفاي اسلامي همچون حلاج و غزالي و عين القضات معناي تازه اي به نافرماني ابليس در تعظيم به انسان بخشيدند.

ابليس در عشقبازي غيورانه اش رشك ورزيد و به آدم سجده نكرد ‹ خدايا  اگر از فرمان تو سر پيچيدم از بهر آن بود  كه تا كسي غير از تو را به پاكي نمي شناسم. اكنون كه اين آدم كسي جز تو نيست پس ابليس را در اين خانه چكار است؟ ›

غزالي شيطان را سرور عاشقان ناميد.

پ. ن.: برگرفته از پیشگفتار و متن کتاب ایوب به سعی قاسم هاشمی نژاد نشر هرمس

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم اسفند 1386ساعت 19:9  توسط حمید  | 

من دومی از پنج تا بچه خونواده بودم هر کدوم از بچه ها یه لغاتی خاص خودشون داشتن که اونقدر بقیه خوششون اومده بود که حفظ اش کرده بودند و هنوز توی خونه ما یه حال و هوای دیگه داره

دادشم به نارنگی می گفته «گاگانی» هنوزم همینو می گیم

یکی دیگمون به قاشق چایخوری می گفته «قاشق شیرین کنی»  هنوزم همینو می گیم

دخر داییم به پتو می گفته « تپو»

پ.ن. : بچگی رو ازت بگیرن یه پول سیاه نمی ارزی  تا  سیصد سال می تونی ازش خرج کنی

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386ساعت 14:40  توسط حمید  | 

 

کسی ندیدتش

گمش کردم

پ. ن: آخیش بخیر گذشت

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386ساعت 17:36  توسط حمید  | 

زندگی خیلی کوتاهتر از اونه که فکرشو بکنی

هیچ کس هم کامل نیست

 

پ.ن.: آی عشق!   لعنتی آخه چرا چهره سرخت پیدا نیست؟   د جواب بده دیگه نامرد

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386ساعت 7:30  توسط حمید  | 

دیدی یه وقتایی داری فکر می کنی یه کاری بکنی و نقشه می کشی می بینی همه مشکلات برات کوچیکن و احساس می کنی همه چی بر وفق مراده چند تا تصمیم باحال می گیری و با نیش باز می ری پی کارت

بعد که دو باره بهش فکر می کنی یا میای عمل کنی به اون نقشه ها

میبینی اصلا به اون راحتی که فکر می کردی نبوده

پ.ن.: یا خیالبافی   یا ترسیدی     تو اون حالت اول هر غلطی کردی کردی باقیش ول معطلی

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم اسفند 1386ساعت 12:19  توسط حمید  | 

آدم اگه بدونه چه قدرتی توی خودش داره به هیچ چیز راضی نمی شه

برای همین قبل از بدنیا اومدن می زنن تو سرت که بعضی چیزا یادت بره

بعضی ها حافظه قوی تری دارن 

یه چیزایی یادشون می مونه

اونا فرق دارن

به قدرتشون ایمان دارن  

چیزی رو نمی پذیرن

اونا برای خودشون تصمیم می گیرن و برای اطرافیانشون

اطرافیا هم چاره ای ندارن جز این که فرار کنن

یا زیر سایه اونا به خوبی و خوشی زندگی کنن

یا توی خلوتشون به بخت بد لعنت بفرستن

پ.ن: هر سال که از عمرت می گذره می فهمی که فهمیده تر شدی معنیش اینه که می فهمی چقدر احمق تر بودی

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم اسفند 1386ساعت 21:44  توسط حمید  | 

از دبیرستان که داستان بر دار کردن حسنک وزیر رو از تاریخ بیهقی خوندم عاشق این کتاب شدم

دیروز با دوستی در  مورد کتابهای ادبیات دوره دبیرستان حرف می زدیم  گفتم یادی ازش بکنم

فصلی خواهم نوشت در ابتدای این حال ....

...احمق مردا که دل در این جهان بندد! که نعمتی بدهد و زشت بازستاند.

و مادر حسنک زنی سخت جگر آور بود. چنان شنودم که دو سه ماه  از او این حدیث نهان داشتند چون بشنید جزعی نکرد چنان که زنان کنند بلکه بگریست به درد چنان که حاضران از درد وی خون گریستند پس گفتا: بزرگا مردا که این پسرم بود که پادشاهی چون محمود این جهان بدو داد و پادشاهی چون مسعود آن جهان و ماتم پسر سخت نیکو بداشت و هر خردمند که این بشنید بپسندید و جای آن بود.

پ.ن.: اگه فیلمساز بودم حتما این داستانو  میساختم  ولی کی می تونست نقش مادر حسنک رو بازی کنه    «زنی سخت جگر آور»

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم اسفند 1386ساعت 11:25  توسط حمید  | 

یجایی نوشته (فکر می کنم عهد عتیق) که همه حرفای دنیا رو قبلاْ کسی گفته مثل این شعر حافظ

عیب رندان مکن ای عابد پاکیزه سرشت

که گناه دگران بر تو نخواهند نوشت

من اگر نیکم و اگر بد تو برو خود را باش

هر کسی آن درود عاقبت کار که کشت

پ.ن. : سعی می کنم همون حرفای قدیمی رو به شکلای جدید بزنم پس اگه نتونستم خیلی ناراحت نمی شم

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386ساعت 11:27  توسط حمید  | 

همیشه فکر می کردم کودکی و نوجوانی من یکی از مزخرف ترین های ممکن بوده

الان که گاهی بهش فکر می کنم یا برای کسی تعریف می کنم می بینم دوران کودکی و نوجوونی من  توی شاهرود و گرگان به قدر کافی غنی و پر ماجرا بوده

خصوصا که پدرم با تصمیمای عجیبش موقعیت های عجیب تری رو برای ما خلق می کرد

مثلا رفته بود توی جایی که نه آب یود و نه برق بالای یه تپه یه زمین خیلی قشنگ خریده بود توش یه خونه باحال و بزرگ ساخته بود . وقتای بیکاریش توی باغچه خونه و زمین خالی کنار خونه مون سبزیجات می کاشت و ما توی خونه سگ و گربه و مرغ و خروس و بعضی وقتا گوسفند داشتیم

فاصله نزدیک ترین خونه به ما یک کیلومتر بود که صاحب اونم یه آدمی مثل بابام بود

من که خیلی از این چیزاش راضی بودم

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386ساعت 7:43  توسط حمید  | 

Ladies & gentlemen

If the cabin pressure falls down suddenly an oxygen mask will appear. Pull the mask down, put it on your mouth & breathe normally.

                                                                                                         پ.ن.: آمين

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم اسفند 1386ساعت 7:55  توسط حمید  | 

تا حالا شده یه ضرب المثل به شما کمک کنه تصمیمی بگیرید؟

پ.ن.: نتیجه این سئوال که« آیا باید ضرب المثل ها رو جدی گرفت یا نه» رو جدی بگیرید

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم اسفند 1386ساعت 16:9  توسط حمید  | 

همه چیز برای داشتن یک روز زیبا مهیا است که ناگهان پلیس زحمت کش به یه بهونه شل خرابش می کنه

سناریو شمار۱: دیگه اینجا جای موندن نیست

سناریو شماره ۲: من اینجا ریشه در خاکم

پ.ن. : هیچ کدوم از این دو گزینه بهتر از اون یکی نیست فقط شرایط آدما متفاوته

+ نوشته شده در  جمعه دهم اسفند 1386ساعت 11:16  توسط حمید  | 

بعد از قریب به سی سال برای اولین بار توجه ام به نکته ای جلب شد

وقتی لوبیا چیتی رو می پزی کل اون نقش و نگار زیباش پاک می شه

 

پ.ن.: برای ازبین بردن هر چیز زیبایی اول زیبایی هاش رو ازش می گیرند.

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم اسفند 1386ساعت 0:16  توسط حمید  | 

بعضی فیلما ساختاری دارند که تا میای فکر کنی روابط و قضایا رو فهمیدی میفهمی سرکاری

 

پ.ن.: حسرت چیزایی که داشتی و اصلاْ نفهمیدی از حسرت چیزایی که داشتی و از دست دادی بیشتره

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم اسفند 1386ساعت 10:17  توسط حمید  | 

نمیدونم حق دارم از همکار بغل دستیم خوشم نیاد؟

پ.ن. : آخه من حقوق می گیرم که با ایشون کار کنم.

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم اسفند 1386ساعت 10:46  توسط حمید  | 

صبح تا نشستم پشت ميزم سيم تلفن رو شل كردم

بعد تا ساعت ۱۲ كلي از كاراي عقب افتاده رو انجام دادم

پ.ن. : دنيا بدون من هم به راهش ادامه مي ده

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم اسفند 1386ساعت 14:19  توسط حمید  | 

دیروز توی یه خیابون فرعی که ۱۰ تا کوچه داشت عکاسی می کردم

تمام کوچه ها اسم شهدا روشون بود و چار تا کوچه اسم برادرای شهید.

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم اسفند 1386ساعت 13:47  توسط حمید  | 

خود خواهي يعني خود را خواستن و دوست داشتن فارغ از مقدارش

تازه  وقتي جاي اين دو معني مترادف را عوض مي كني متوجه تفاوت شون مي شي

اين دو جمله رو وقتي كه جلوي بازار گل منتظر همسرم بودم كشف كردم و قتی که کلی ادم رو می دیدم که دست بچه هاشون رو گرفتن و راه می رن

سئوالم این بود که چی دارن که می خوان به بچه هاشون بدن یا چی برای اونا باقی مذارند

گزينه اول: اونقدر خودخواه نيستم كه بچه اي رو به دنيا بيارم

گزينه دوم: اونقدر خودم رو دوست ندارم كه بچه اي رو بدنيا بيارم

جمله اول با خيرخواهي و مقدس نمايي عجينه

اما جمله دوم اينكه ادم بتونه خودش رو دوست داشته باشه ياخودخواه باشه به قدرت و اعتماد به نفسي نياز داره كه امروز كمتر آدمي صاحبشه

اگه بخوام قضاوت سر راستي كنم من گزينه دوم رو انتخاب مي كنم، اونقدر خودم رو دوست ندارم كه....

+ نوشته شده در  جمعه سوم اسفند 1386ساعت 17:59  توسط حمید  |