تبليغاتX
استور

استور

می نویسم تا خودم را بهتر بشناسم

کارو مثل آدمای کارنکرده با خوش بینی شروع می کنم. ایده آلی که فکر میکنم منو از بقیه متمایز می کنه رو دنبال می کنم با هر قدم که به جلو می ذارم می فهمم که اون ایده آلا درست نیستند یا اینکه عملی نیستند. یکی یکی ازشون دست می کشم و با هر قدم شبیه تر به اون آدمایی می شم که می خواستم شبیه شون نشم. تا یه روز که بیدار می شم و می بینم که تبدیل شدم به سوسک گنده مثل اون جوون تو قصه کافکا که حالا اسمشو یادم نمیاد. یکی مثل همونایی که دوست نداشتم شبیه شون باشم.

پ.ن.: خوبیش اینه که می بینم شبیه اونا بودن خیلی هم بد نیست.

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387ساعت 8:20  توسط حمید  | 

یارب سببی ساز که  یارم  به  سلامت

باز   آید   و  برهاندم    از بند    ملامت

خاك ره  آن   يار   سفر   كرده    بياريد

تا چشم جهان بين كنمش جاي اقامت

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387ساعت 19:31  توسط حمید  | 

کتاب انتخاب آخرین کار سیمین خانم دانشور رو خریدم و خوندم. نه این کتاب که یه مجموعه داستانه و نه اون دوتی قبلی (جزیره سرگردانی و ساربان سرگردان) رو دوست نداشتم. این یکی که یه مجموعه است بی هیچ ربطی. کارای قدیمی شو بیشتر دوست دارم. سووشون٬ شهری چو بهشت و به کی سلام کنم

پ.ن.: جهان پیری است بی بنیاد    از این فرهاد کش فریاد

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387ساعت 14:18  توسط حمید  | 

اونقدر شلوغ می کنم که خودمم باورم میشه که دارم یه کاری می کنم

پ.ن.:باید مواظب باشم وقتی دروغ می گم خودم باورش نکنم

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387ساعت 19:34  توسط حمید  | 

من با  تو   چنانم  ای  نگار  ختنی

کاندر عجبم که من توام یا تو منی

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387ساعت 14:17  توسط حمید  | 

بعضی صبا اونقدر زود میام که هنوز آبدارچی ها هم نیومدن

بعضی صبام اونقدر دیر میام که مدیرعاملم اومده و منتظرمه

پ.ن.: بی پی نوشت

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 13:24  توسط حمید  | 

مثل اين آشپزاي ژاپني كه سوشي درست مي كنن (جلوي روي مشتري روي يه تخته) مختو ريختي رو دايره و داري بلند بلند فكر مي كني.

پ.ن.: وبلاگو مي گم

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387ساعت 17:49  توسط حمید  | 

انکار ناپذیره و اسف انگیز

من مثل پدرم هستم  فقط ۳۰ سال جوونتر یا شایدم فقط کمتر از اون پیرم.

پ.ن.: وای اگر ......

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387ساعت 22:22  توسط حمید  | 

هیچ وقت نفهمیدم .....

همون طور که نفهمیدم ......

شاید .........

پ.ن.: این دفعه بیشتر سعی می کنم شاید بشه

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387ساعت 14:1  توسط حمید  | 

غزل غزل ها٬ غزلهای سلیمان٬ نشید الانشاد یا شر هاشریم    همه نام های بخشی از کتاب مقدس اند که در فارسی به اون می گن غزل غزل های سلیمان.

غزل هایی عاشقانه و زیبا. اونقدر زیبا و عاشقانه که تکونت می ده. سلیمان نبی (به قول خارجی ها کینگ سولومون) این غزل های رو گفته و چه زیبا.

ای دختران اورشلیم٬ای پسران عاشق٬ ای شهر شلوغ خار

شرابم بیاورید٬ سیب و سلامت مو را نثارم کنید

چرا که تنها اینک منم بیمار بی ریای عشق

شگفت و شوریده از آن اویم من به تمامی

به جام ها آرامم کنید

پ.ن.: امروز خریدمو و خوندمش

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم اردیبهشت 1387ساعت 14:32  توسط حمید  | 

یک دست جام باده و یک دست زلف یار

رقصی  چنین  میانه  میدانم  آرزو است

پ.ن.: همین امروزا!

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم اردیبهشت 1387ساعت 7:18  توسط حمید  | 

یه دوستی که مدت ها ندیدمش و حالا دیگه نمی دونم اصلا دوست هستیم یا نه بهم می گفت هیچ وقت یه جاده خاکی رو به امید اینکه روزی هموار می شه طی نکن. اون جاده همیشه همین طور می مونه.

پ.ن.: فکر کنم امید و بلاهت از اون چیزایی هستند که فاصلشون قدر یه مو باریکه

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387ساعت 8:4  توسط حمید  | 

سعی می کنم هیچ خبر بدی دریافت نکنم آدمای منفی بافو نبینم خبرای بد نخونم و تفسیر بد نکنم از  جمع های پر نق نق جیم شم و....

پ.ن.: اما چرا بازم ....

+ نوشته شده در  جمعه ششم اردیبهشت 1387ساعت 21:13  توسط حمید  | 

تا میام فکر کنم شناختمش و باهاش دوستم یه چیزی رو می کنه که می فهمم امکان نداره باهاش صاف بشم.

پ.ن.: این وضعیت من با خیلی از آدمای دورو برمه.

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387ساعت 17:49  توسط حمید  | 

هوسایی هست که هیچ کاری واسه تسکین شون نمی شه کرد. مثل من که امشب هوس یه بارون دونه درشت سه روزه کردم. تا آخرای پاییز باید صبر کرد.

پ.ن.: بعضی وقتا فکر می کنم که اگه تناسخ نباشه دنیا خیلی جای چرتی می شه. یعنی حق ندارم یه بار دیگه ۱۰ یا ۲۰  سالگی رو تجربه کنم.

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم اردیبهشت 1387ساعت 0:0  توسط حمید  |