تبليغاتX
استور

استور

می نویسم تا خودم را بهتر بشناسم

هفته قبل که برگشته بودم تهران با مارال رفتم پارک ارم و به زور سوار یه چیزی به اسم بشقاب پرنده شدم خیلی با حال بود اونقدر که تو برنامه رست بعدیم گذاشتم

پ.ن.: کمی هم کودکی

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم مرداد 1387ساعت 14:9  توسط حمید  | 

یه کتاب فروشی بزرگ پیدا کردم که فقط یه قفسه کوچیک برای شعر و رمان داشت و توی اونا فقط تونستم این کتاب آلیس زبالد رو پیدا کنم . راوی داستان یه دختر نوجوونه که به قتل رسیده

پ.ن.: اینم یه جورشه

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم مرداد 1387ساعت 14:7  توسط حمید  | 

۲۰ دقیقه اول ضیافت مسعود کیمیایی خوب و کم نقصه اما یهو می ره تو وادی تک گویی های معمول خودش.

پ.ن.: کیمیایی خیلی بنز دوست داره

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم مرداد 1387ساعت 14:5  توسط حمید  | 

هر وقت کتابی می خونم و نویسنده شروع می کنه به توصیف یک فرد یا منظره یا ... من دو خط یکی رد می شم چون از قبل تکلیف اون صحنه رو تو ذهنم روشن کردم یعنی با محفوظات خودم که برگرفته از فیلم ها و عکسایی هستند که دیدم اون رو باز سازی می کنم  اما وقتی کتاب جای خالی سلوچ از محمود دولت آبادی رو دست گرفتم اوضاع عوض شد کل داستان دو خطه اما توصیف حالات و کیفیات چیزیه که تو رو میخکوب می کنه

پ.ن: توصیه می کنمش

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387ساعت 18:0  توسط حمید  | 

قبل از اعدام چند ساعت فرصت دارم که تمام وصایای خودم رو مکتوب کنم

پ.ن.: مراد از اعدام در دنیای دیجیتال عدم دسترسی به اینترنته

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387ساعت 17:56  توسط حمید  | 

دیروز برای شنیدن سخنرانی فرزان سجودی در مورد رابطه نشانه شناسی در ادبیات و نقاشی به فرهنگخانه صبا رفتیم. فکر کنم بیشتر بن مایه زبان شناسانه داشت یا شاید نشانه شناسی خیلی شبیه زبان شناسیه.

پ.ن.: از هیچ کدوم هیچی نمی دونم..

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387ساعت 10:56  توسط حمید  | 

توی مسیرای مختلف مثلا یه خیابون وسط شهر یا توی یه جاده جنگلی و کوهستانی یا.... با یه دوچرخه روی چرخ عقب رکاب میزنم یعنی تک چرخ زدم و ساعتها همین جور تک چرخ راه می رم و لذت می برم

پ.ن.: این خواب رو هم حداقل به مدت یک سال می دیدم

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387ساعت 10:51  توسط حمید  | 

دارم میدوم رو پنجه پا مثل یک غزال. هر بار که پام به زمین می خوره چند متر از زمین بلند می شم . وزنی ندارم و از اون بالا زمین رو تماشا می کنم به تدریج سرعتم و فاصلم از زمین زیاد می شه. خیلی لذت بخشه. دوست ندارم این خواب قطع بشه

پ.ن.: هیچ وقت نفهمیدم چرا این همه مدت این خواب رو میدیدم

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387ساعت 10:48  توسط حمید  | 

چهل تا ایمیل از دوست و آشنا برات رسیده که همش فوروارد ایمیلای خاله زنکیه

پ.ن.: رفیقم رفیقای قدیم

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387ساعت 10:44  توسط حمید  | 

آیا می دونید جایی به نام لیشتر هم هست یا شهری به نام گناوه تا حالا به لردگان و بروجن رفتید؟ ایلامی ها کردن یا لر؟

پ.ن.: خیلی کم می دونیم

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم مرداد 1387ساعت 11:46  توسط حمید  |