تبليغاتX
استور

استور

می نویسم تا خودم را بهتر بشناسم

آرزو داشتم هیچ آرزویی نداشتم

پ.ن.: یادگاری از کتاب نزدیکی حنیف قریشی٬ نوسنده انگلیسی پاکستانی تبار با طرح روی جلد قشنگی از مرتضی ممیز

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم آذر 1387ساعت 17:45  توسط حمید  | 

ساعت ۵ صبح که اول اتوبان تهران ساوه بنزین بزنی٬ تا ساوه و بعد ۸:۱۵ از همدان رد می شی و صبحونه رو ۹:۱۵ تو یه کافه قبل از اسداباد می زنی لازم نیست بیش از ۱۲۰ برونی ساعت ۱۰:۴۰ کرمانشاه و ۱۲:۴۵ ایلام

پ.ن.: تو راه از کنار یه روستا رد می شی که اسم قشنگی داره٬ ویان

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم آذر 1387ساعت 18:18  توسط حمید  | 

ساعت ۴ روز جمعه و من پشت میزم با یه سازه فولادی ۶۰ متری ۱۳۰۰ تنی سرو کله می زنم

پ.ن: الهم اشفع کل مریض

 

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم آذر 1387ساعت 14:42  توسط حمید  | 

این یک داستان واقعی است تنها اسامی شخصیت های داستان عوض شده است

http://abchinus.blogspot.com/2008/10/blog-post_14.html

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم آذر 1387ساعت 18:52  توسط حمید  | 

تا یادمه بین کتاب خوندن افراطی و نخوندن افراطی آونگ بودم

پ.ن.: الان راحتم

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم آذر 1387ساعت 18:32  توسط حمید  | 

وبلاگ نویسی مینی مال هم یه جور تفننه وارد هر موضوعی می شی بی این که مجبور به توضیخ زیاد باشی

پ.ن.: جور با روحیه ایرانی

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم آذر 1387ساعت 18:25  توسط حمید  | 

دیدن یه مادر و دختر اجازه تخیل رو ازت می گیره انگار یه ادم بیمزه آخر فیلم رو برات تعریف کنه

پ.ن.: اما ...

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم آذر 1387ساعت 18:17  توسط حمید  |